دیوان حافظ –  گر می‌فروش حاجت رندان روا کند

گر می‌فروش حاجت رندان روا کند

گر مِی‌فروش حاجتِ رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند

ساقی به جامِ عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاوَرَد، که جهان پُر‌بلا کند

حقّا کز این غَمان برسد مژدهٔ امان
گر سالِکی به عهدِ امانت وفا کند

گر رنج پیش‌آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مَکُن به غیر که این‌ها خدا کند

در کارخانه‌ای که رَهِ عقل و فضل نیست
فهمِ ضعیفْ رایْ فضولی چرا کند؟

مطرب بساز پرده که کس بی‌اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سُراید خطا کند

ما را که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت
یا وصلِ دوست یا میِ صافی دوا کند

جان رفت در سرِ می و حافظ به عشق سوخت
عیسی‌دَمی کجاست که احیایِ ما کند؟



  شاهنامه فردوسی - رشك بردن سلم بر ايرج
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

قسمت اگر زهر اگر مل بالین اگر خار اگر گل
غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

دی. وی. دی.

[ انگ D.V.D. ] (اِ.) نوعی دیسک فشرده که با سیستم دیجیتال قابل ضبط و پخش است و تصاویر را با دقت بیشتری نشان می‌دهد.

دیابت

(بِ) [ فر. ] (اِ.) مرضی که به واسطه زیاد شدن مقدار قند خون تولید می‌گردد که موجب تشنگی مفرط و فزونی تولید پیشاب می‌شود، بیماری قند (فره).

دیار

(دَ یّ) [ ع. ] (اِ.) کس، کسی.

دیار

(~.) [ ع. ] (ص.) دیرنشین، ساکن دیر و صومعه.

دیار

[ ع. ] (اِ.)
۱- خانه، محل، مسکن.
۲- شهر، قبیله.

دیافراگم

[ فر. ] (اِ.)
۱- سوراخ جلو دوربین عکاسی که کوچک و بزرگ می‌شود، میان بند (فره).
۲- حجاب حاجز، پرده دل، پرده بین دو سوراخ بینی.

دیالوگ

(لُ) [ فر. ] (اِ.)
۱- مکالمه، گفت و گوی دو جانبه.
۲- اثر ادبی که به صورت گفت و گو ارائه شود.

دیالکتیک

(لِ) [ فر. ] (اِ.)
۱- روش بحث و مناظره.
۲- بحث، جدل.

دیان

(دَ یّ) [ ع. ] (ص.)
۱- قاضی.
۲- پاداش - دهنده، به حساب رسنده.

دیانت

(نَ) [ ع. دیانه ]
۱- (اِمص.) دینداری.
۲- (اِ.) آیین خداپرستی.

دیبا

[ په. ] (اِ.) پارچه ابریشمی رنگین.

دیباج

[ معر. ] (اِ.) دیبا.

دیباجه

(جِ) [ معر. دیباجه ] (اِ.)
۱- واحد دیباج.
۲- آغاز کتاب.
۳- مجموعه صحبت‌های بین شخصیت‌های یک نمایشنامه.

دیبادین

(دَ یا دِ) (اِمر.) نک دَی به دین.

دیباچه

(چِ) (اِ.) نک دیباجه.

دیبه

(دِ بَ هْ) (اِ.) دیبا.

دیت

(دِ یَ) [ ع. دیه ] (اِ.) دیه.

دیجور

(دَ) [ ع. ] (ص.) سیاه، تاریک.

دیجیتال

[ انگ. ] (ص.) ویژگی سیگنال یا دستگاهی که تغییرات ناپیوسته دارد و فقط می‌تواند دو مقدار داشته باشد، به صورت عدد یا رقم. مق آنالوگ.

دید

(مص مر.) دیدن، رؤیت کردن.


دیدگاهتان را بنویسید