دیوان حافظ – کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت

کنون که می‌دمد از بوستان نسیمِ بهشت
من و شرابِ فرح‌بخش و یارِ حورسرشت

گدا چرا نزند لافِ سلطنت امروز؟
که خیمه سایهٔ ابر است و بزمگه لبِ کِشت

چمن حکایتِ اردیبهشت می‌گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت

به می عمارتِ دل کن که این جهانِ خراب
بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع صومعه افروزی از چراغِ کنشت

مَکُن به نامه سیاهی مَلامَتِ منِ مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟

قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ
که گرچه غرقِ گناه است می‌رود به بهشت


  دیوان حافظ - زاهد خلوت‌نشین دوش به میخانه شد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

دید

(اِ.)
۱- بینایی، نظر.
۲- تخمین، حدس.

دید زدن

(زَ دَ) (مص م.) (عا.)
۱- تخمین زدن قیمت چیزی، برآورد کردن حاصل زراعت.
۲- چشم چرانی.

دیدار

[ په. ] (اِمص.)۱ - دیدن، رؤیت.
۲- چهره، سیما.
۳- بصیرت، بینایی.
۴- (ص.) پدیدار، مریی.
۵- نظارت، مصلحت.

دیدن

(دَ) [ په. ] (مص م.)
۱- نگاه کردن.
۲- زیارت کردن.
۳- عیادت کردن.
۴- صلاح دانستن، مصلحت دیدن.

دیدن

(دَ دَ) [ ع. دیدان ] (اِ.) خوی، عادت، روش.

دیده

(دِ)
۱- (اِ.) چشم، عین. ج. دیدگان.
۲- (ص مف.) رؤیت شده، منظور.
۳- نگاه، نظر.
۴- مردمک چشم. ؛ ~سپید کردن کنایه از: کور شدن از شدت چشم به راهی. (?(دیده بان (~.) (ص مر.) = دیدبان:
۱- مأموری که ...

دیده بر کردن

(~. بَ. کَ دَ)(مص ل.) چشم باز کردن، بیدار شدن.

دیدگاه

(اِمر.)
۱- جای پاسبانی دیدبان.
۲- منظره، چشم انداز.

دیر

(دَ یا دِ) [ معر. ] (اِ.) صومعه، محل عبادت راهبان مسیحی. ؛ ~ خراب آباد کنایه از: دنیا، جهان مادی. ؛ ~ مغان معبد زردشتیان.

دیرانی

(دَ) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- منسوب به دیر.
۲- دیرنشین.

دیرباز

(ق مر.) زمان دور و دراز، زمان پیشین.

دیرمدار

(مَ) (ص.) کهنه، قدیمی.

دیرند

(رَ) (ق.)
۱- مدت دراز.
۲- بادوام.

دیرپای

(ص فا.) پایدار، بادوام.

دیرک

(رَ) (اِمصغ.) تیر بسیار بزرگ، تیرک.

دیرکرد

(کَ) (مص مر.) = دیر کردن: عقب افتادن، تأخیر.

دیرگاه

(ص مر.)
۱- زمان قدیم.
۲- دیروقت.

دیریاز

(ص فا.) آن چه که مدتی دراز بکشد، کهن، قدیمی.

دیرین

(ص نسب.) کهنه، قدیم.

دیرین شناسی

(ش) (اِمر.) فسیل شناسی.


دیدگاهتان را بنویسید