دیوان حافظ – مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت

سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوحِ خالِ هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی بُرقِع از رویت

و گر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

من و بادِ صبا مِسکین دو سرگردانِ بی‌حاصل
من از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاکِ سرِ کویت




  شاهنامه فردوسی - پيروز نامه منوچهر نزد فريدون
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

اگر چه رسم خوبان تندخوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

مادرخرج

(~. خَ) (اِ.) کسی که عهده دار هزینه‌های همگانی یک گروه‌است و مبلغ آن را در پایان روز یا مراسم میان افراد سرشکن و از آنان دریافت می‌کند.

مادرخوانده

(~. خا دِ) (اِمر.) نامادری.

مادرزاد

(ص مف.) مربوط یا منسوب به هنگام زاده شدن مثل: کور مادرزاد.

مادرزن سلام

(~. زَ. سَ) [ فا - ع. ] (عا.) مرسوم است که صبح روز بعد از عروسی داماد با هدیه‌ای به دیدار مادر عروس می‌رود. در این دیدار داماد دست مادر عروس را می‌بوسد و از او هدیه‌ای دریافت می‌کند.

مادرسالاری

(~.) (حامص. اِ.) نوعی نظام اجتماعی که در آن مادر صاحب اختیار و رییس خانواده‌است.

مادرگان

(دَ) (اِمر.) آن چه به فرزند رسیده باشد از مادر؛ مق. پدرگان.

مادموازل

(ما زِ) [ فر. ] (اِ.) دوشیزه، دختر خانم.

ماده

(دِّ) [ ع. ماده ] (اِ.)
۱- اصل هر چیزی.
۲- آن چه که وزن داشته باشد و فضا را اشغال کند.

ماده

(دِ) [ په. ] (ص.) مقابل نر.

ماده تاریخ

(~.) (اِمر.) مجموع حروف بیت یا مصراع یا عبارتی که به حساب ابجد تاریخ واقعه‌ای را نشان دهد.

مادون

[ ع. ] (ق.) فروتر، پایین تر.

مادگی

(دِ) (اِ.)
۱- جای دکمه.
۲- آن بخشی از گیاه که ماده گل را تشکیل می‌دهد.
۳- عضو تولیدمثل در جنس ماده.

مادی

(دّ) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- کسی که منشأ خلقت را ماده و تحولات طبیعی مربوط به آن می‌داند و قائل به خداوند نیست.
۲- (عا.) مال دوست، پول پرست.

مادیان

(اِ.) اسب ماده.

مار

[ سر. ] (اِ.) عنوانی است که در اول اسامی قدیسان آورند؛ مانند: ماربطرس. مار یعقوب.

مار

(رّ) [ ع. ] مرور کننده، گذرنده.

مار

(اِ.) جانوری است از راسته خزندگان با بدنی استوانه‌ای شکل و نرم که روی زمین می‌خزد و انواع مختلف دارد اعم از سمی یا غیرسمی. ؛ ~ ِ خوش خط و خال کنایه از: شخص حیله گر و ...

مار اسپند

(اِ پَ) (اِ.)
۱- نام روز بیست و نهم از هر ماه شمسی.
۲- نام ایزد موکل بر آب.

مار افسای

(اَ) (ص فا.) مارگیر، کسی که مار را افسون کند.

مارد

(رِ) [ ع. ] (ص.) سرکش، گردنکش. ج. مرده.


دیدگاهتان را بنویسید