دیوان حافظ – مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت

سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوحِ خالِ هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی بُرقِع از رویت

و گر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

من و بادِ صبا مِسکین دو سرگردانِ بی‌حاصل
من از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاکِ سرِ کویت




  دیوان حافظ - حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

لیم

(ص.) شوخ و ظریف و بذله گو.

لیمه

(م یا مَ)
۱- چرک.
۲- کفش چرمین از چرم دباغت ناکرده.

لیمو

(اِ.) میوه‌ای است از جنس مرکبات، پوستش نازک تر از پرتقال و دارای دو قسم ترش و شیرین می‌باشد. رنگ لیمو معمولاً زرد روشن است. ؛ ~عمانی لیمو ترش خشک شده که از آن به صورت چاشنی با ...

لیموناد

[ فر. ] (اِ.) نوشابه‌ای است گازدار با مزه شیرین و ترش.

لیمویی

(ص نسب.) منسوب به لیمو؛ رنگ زرد روشن.

لیمیا

[ معر. ] (اِ.) علم طلسمات، یکی از علوم خفیه.

لین

(لَ یِّ) [ ع. ] (ص.) نرم، روان.

لینت

(لِ نَ) [ ع. لینه ] (مص ل.)۱ - نرم گردیدن، نرم شدن.
۲- مجازاً روانی شکم، کارکرد شکم.

لیو

(اِ.) خورشید، آفتاب.

لیوان

(اِ.) ظرف اغلب استوانه‌ای معمولاً بزرگتر از استکان یا فنجان برای نوشیدن مایعات.

لیوان

[ معر. ] (اِ.) ایوان خیمه شاهی.

لیوه

(وَ یا وِ) (ص.)
۱- فریبنده و چاپلوس.
۲- لوس، بی مزه.
۳- هرزه گو، هرزه گرد.

لیچ افتادن

(اُ دَ) (مص ل.)
۱- فاسد شدن، گندیدن.
۲- آب آوردن و چرکین شدن زخم.

لیچار

(اِ.)۱ - (عا.)سخنان بیهوده وبی معنی.
۲- مربا. ریچار، ریچال، لیچال نیز گفته می‌شود. ؛~ بار کسی کردن کنایه از: سخن درشت یا متلک نیش دار به کسی گفتن.

لیک

[ ع. ] (حر رب.) مخفف لیکن.

لیکتور

(تُ) [ فر. ] (اِ.) عنوان صاحب منصبی که پیشاپیش قاضیان و رجال عمده روم قدیم حرکت می‌کرد و تبری را که بدان نوارها پیچیده بود، با خود می‌برد.

لیکن

(کِ) [ ع. ] (ق.) اما، لکن.

لیکور

(کُ) [ فر. ] (اِ.) نوشابه الکلی که در آن مواد خوشبو و شیره میوه آمیخته باشند.

لیگ

[ انگ. ] (اِ.) گروهی از تیم‌های ورزشی که به طور مرتب با یکدیگر مسابقه می‌دهند.

م

(حر.) بیست و هشتمین حرف از الفبای فارسی برابر با عدد ۴۰ در حساب ابجد.


دیدگاهتان را بنویسید