دیوان حافظ – مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت

سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوحِ خالِ هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی بُرقِع از رویت

و گر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

من و بادِ صبا مِسکین دو سرگردانِ بی‌حاصل
من از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاکِ سرِ کویت




  دیوان حافظ - صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا
«صائب تبریزی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

لنگیدن

(لَ دَ) (مص ل.) لنگان لنگان راه رفتن.

لنینیسم

(لِ) (اِ.) مکتبی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی مبتنی بر اصول و عقاید لنین. (۱۸۷۰ - ۱۹۲۴م).

له

(لِ) (ص.) کوبیده و نرم شده.

له

(لَ) (اِ.) شراب، باده انگوری.

له

(~.) [ ع. ] (ق.) برای او، به نفع او.

له

(لُ) (اِ.) = آله. آلوه. اله: عقاب.

له شدن

(لِ. شُ دَ) (مص ل.)
۱- مضمحل گشتن.
۲- حسرت خوردن.

له له زدن

(لَ لَ. زَ دَ) [ ازع. ] (عا.)
۱- بر اثر تشنگی مفرط زبان را پیاپی و به سرعت از دهان بیرون آوردن.
۲- بسیار تشنه بودن.
۳- زبان بیرون آوردن سگ و نفس زدن وی با صدا و سرعت براثر تشنگی یا ...

له و لورده

(لِ هُ لَ وَ دِ) (ص مر.) (عا.) سخت کوفته و خسته.

لهاز

(لِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- چوب پاره‌ای که به وسیله آن سوراخ تبر و چرخ چاه را تنگ کنند.
۲- داغی که بر زیر گوش اشتر نهند.

لهاشم

(لَ شُ) (ص.) هر چیز بد و زشت، زبون، پست.

لهانیدن

(لِ دَ) (مص م.) له کردن.

لهب

(لَ هَ) [ ع. ] (اِ.) شعله آتش.

لهبان

(لَ هَ) [ ع. ] (اِمص.) لهیب، زبانه زدن آتش.

لهبله

(لَ بَ لِ) (ص.) ابله، نادان، احمق.

لهجه

(لَ جِ) [ ع. لهجه ] (اِ.)
۱- زبان.
۲- طرز سخن گفتن و تلفظ.
۳- شعبه‌ای از زبان.
۴- تلفظ واژه‌های یک زبان به شیوه خاص یک منطقه.

لهذا

(لِ‌ها) [ ع. ] (ق.) از این جهت، از این رو.

لهر

(لَ هَ) (اِ.)
۱- شراب خانه، میخانه.
۲- فاحشه خانه.

لهر

(~.) (اِ.) موج آب، موج دریا.

لهف

(لُ فَ) [ ع. ] (اِ.) صورتی که دختران از پارچه سازند و با آن بازی کنند. ج. لهفتان.


دیدگاهتان را بنویسید