دیوان حافظ – ساقیا آمدن عید، مبارک بادت

ساقیا آمدن عید، مبارک بادت

ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادت
وان مَواعید که کردی، مَرَواد از یادت

در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی
که دَم و همّت ما کرد ز بند، آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت
بوستانِ سمن و سرو و گل و شمشادت

چشمِ بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالعِ ناموَر و دولتِ مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت








  دیوان حافظ - باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

گر راه بود بر سر کوی تو صبا را
در بندگیت عرضه کند قصه ما را
«خواجوی کرمانی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید

در

(~.) [ په. ] (اِ.) آن چه که از چوب یا آهن و غیره سازند و در دیوار و اشکاف و صندوق و جز آن‌ها کار گذارند و باز و بسته شود. ؛این ~ و آن در این طرف و آن طرف، این جا و آن جا. ؛ ~ باغ سبز نشان دادن کنایه از: وعده‌های فریبنده و پوچ دادن. ؛ ~ به روی همان پاشنه بودن کنایه از: وضع عوض نشدن. ؛ ~ و تخته به هم جور بودن کنایه از: سازگار و هماهنگ بودن.

دیدگاهتان را بنویسید