دیوان حافظ – ساقیا آمدن عید، مبارک بادت

ساقیا آمدن عید، مبارک بادت

ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادت
وان مَواعید که کردی، مَرَواد از یادت

در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی
که دَم و همّت ما کرد ز بند، آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت
بوستانِ سمن و سرو و گل و شمشادت

چشمِ بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالعِ ناموَر و دولتِ مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت








  مقدمه شاهنامه فردوسی
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

داعی

[ ع. ] (اِفا.)
۱- کسی که مردم را به دین خود دعوت کند.
۲- دعا کننده.
۳- یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان. ج. دعاه.

داعی الدعاه

(یَ دَّ) [ ع. ] (اِمر.) یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان، که رییس مجلس دعوت بوده و روزهای معینی در هفته تشکیل می‌شد. این مقام پایین تر از «امام» و بالاتر از «داعی کبیر» بود.

داعی الله

(یُ لْ لا) [ ع. ] (اِمر.)
۱- خواننده خدا.
۲- پیغامبر اسلام (ص).

داعیه

(یَ یا یِ) [ ع. داعیه ] (اِ.) سبب، موجب. ج. دواعی.

داغ

[ په. ] (اِ.) سوزاندن جایی از بدن حیوان یا برده با آهن تفته و مانند آن.

داغ

[ تر. ] (اِ.) کوه، جبل.

داغ

[ په. ] (ص.)
۱- بسیار گرم، سوزان.
۲- (مجازاً) پررونق.
۳- هیجان انگیز. ؛~ دل کسی را تازه کردن باعث یادآوری و تجدید غمی شدن که او در گذشته تحمل کرده‌است. ؛ ~ چیزی را به دل کسی گذاشتن ...

داغ دیدن

(دَ) (مص ل.) مصیبت دیدن، سوگوار شدن.

داغ دیده

(دِ) (ص مف.) مصیبت زده.

داغ و درفش

(غُ دِ رَ) (اِمر.) آهن تفته و سیخ سرخ کرده.

داغ کردن

(کَ دَ) (مص م.)
۱- بسیار گرم کردن.
۲- سوزاندن موضعی به وسیله آلتی فلزی که در آتش سرخ شده.

داغان

(ص.) (عا.) از هم پاشیده، متلاشی شده.

داغان کردن

(کَ دَ) (مص م.)
۱- متفرق کردن، پریشان ساختن.
۲- خرد کردن. ؛درب و ~ خرد و پریشان کردن.

داغدار

(ص فا.) داغدیده.

داغسر

(سَ) (ص مر.) کچل، بی مو.

داغلمه

(لَ مِ) (اِ.) نک داغمه.

داغمه

(مِ) (اِ.)
۱- خشکی لَب یا پوست.
۲- سفتی روی زخم.
۳- روغن بسته شده.

داغول

(ص.) نک دغول.

داغینه

(نَ یا نِ) (ص نسب.) کهنه، مستعمل.

دافع

(فِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- دفع کننده، دورکننده.
۲- حامی. ج. دافعون.


دیدگاهتان را بنویسید