دیوان حافظ – خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

خستگان را چو طلب باشد و قُوَّت نَبُوَد
گر تو بیداد کنی شرطِ مُروَّت نَبُوَد

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نَپْسَندی
آنچه در مذهبِ اربابِ طریقت نبود

خیره آن دیده که آبش نَبَرَد گریهٔ عشق
تیره آن دل که در او شمعِ محبت نبود

دولت از مرغِ همایون طلب و سایهٔ او
زان که با زاغ و زَغَن شَهپَرِ دولت نبود

گر مدد خواستم از پیرِ مُغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همّت نبود

چون طهارت نَبُوَد کعبه و بتخانه یکیست
نَبُوَد خیر در آن خانه که عصمت نبود

حافظا علم و ادب ورز که در مجلسِ شاه
هر که را نیست ادب لایقِ صحبت نبود




  شاهنامه فردوسی - بنياد نهادن اين نامه
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

راه و رسم

(هُ رَ) (اِمر.) شیوه، روش، طریق.

راه و چاه

(هُ) (اِمر.) روش، طریقه.

راه وبیراه

(هُ)
۱- (اِ.) راه‌های اصلی و فرعی.
۲- (ق.) گاه و بیگاه، در هر فرصت.

راه پیما

(پَ یا پِ) (ص فا.)
۱- راه پیماینده، راه رونده.
۲- مسافر.
۳- تندرو، سریع السیر. ج. راه پیمایان.

راه گرفتن

(گِ رِ تَ) (مص م.) راه را سد کردن، سر راه را گرفتن.

راه گستر

(گُ تَ) (ص فا.) تندرو، راهوار.

راه گیر

(ص فا.) = راه گیرنده:
۱- راه رو، مسافر.
۲- راهزن، قاطع طریق.

راهب

(هِ) [ ع. ] (اِ.) عابد مسیحی، پارسا و گوشه نشین. جِ رهبان، راهبین.

راهبر

(بَ) (ص فا.) آن که کسی را در راهی هدایت کند، هادی، دلیل، راهنما.

راهبه

(هِ بِ) [ ع. راهبه ] (ص.) زن ترسای پارسا ج. راهبات.

راهدار

(ص.)۱ - نگهبان راه.
۲- راهزن.
۳- راه - راه، مخطط.

راهداری

۱ - (حامص.) نگهبانی راه.
۲- دزدی، راهزنی.
۳- (اِمر.) اداره نگهبانی و محافظت راه.

راهرو

(رُ)(ص فا.)
۱- سالک.
۲- مسافر، عارف.

راهزن

(زَ)(ص فا.)
۱- دزدی که اموال مسافران را غارت می‌کند.
۲- نغمه خوان، سرودگوی.

راهن

(هِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- گرو گذارنده.
۲- رهن گذارنده.
۳- ثابت، دایم.

راهنامه

(مِ) (اِمر.)
۱- نقشه راه.
۲- سفرنامه.

راهنما

(نَ) (ص فا.)
۱- پیشوا، هادی.
۲- بلد، بلد راه، کسی که مسیر را می‌داند.

راهنمایی

(~.) (حامص.) عمل راهنما، هدایت، راهبری. ؛ اداره ~ و رانندگی اداره‌ای که موظف به انتظام رفت و آمد و عبور و مرور وسایل نقلیه‌است.

راهنمون

(نَ) (ص مر.) راهنما، راهبر.

راهنورد

(نَ وَ) (ص فا.)
۱- مسافر، پیک.
۲- تندرونده.


دیدگاهتان را بنویسید