دیوان حافظ – اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَد
نهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا بِبَرَد

اگر نه عقل به مستی فروکَشَد لنگر
چگونه کَشتی از این وَرطِهٔ بلا ببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دَغا ببرد

گذار بر ظلمات است، خِضْرِ راهی کو؟
مباد کآتش محرومی آبِ ما ببرد

دل ضعیفم از آن می‌کَشَد به طَرْفِ چمن
که جان ز مرگ به بیماریِ صبا ببرد

طبیبِ عشق منم باده دِه که این معجون
فَراغت آرد و اندیشهٔ خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حالِ او به یار نگفت
مگر نسیم پیامی خدای را ببرد






  دیوان حافظ -  در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

کواکب

(کَ کِ) [ ع. ] (اِ.) جِ کوکب ؛ ستارگان.

کوب

(اِمص.)
۱- صدمه، ضربه.
۲- آلتی که فیلبانان فیل را با آن زنند.

کوبن

(بِ یا بَ)(اِ.)چکش آهنگران و مسگران و آن دو قسم باشد، یکی مربع ک ه آن را پتک خوانند، دیگری دراز و آن را کدینه گویند، مطراق.

کوبه

(بِ) (اِ.) هر چیز که با آن چیز دیگر را کوبند.

کوبول

(کُ بُ) [ انگ. ] (اِ.) از زبان‌های برنامه - نویسی کامپیوتر.

کوبیدن

(دَ) (مص م.) کوفتن، لِه کردن.

کوبیسم

[ فر. ] (اِ.) سبکی در نقاشی که در آن نقاش اشیا و حتی موجودات را به شکل هندسی نشان می‌دهد.

کوت

(اِ.) کفل و سرین آدمی.

کوت

(اِ.)
۱- کود.
۲- مجموع، انباشته.

کوت

[ هند. ] (اِ.) قلعه، حصار.

کوت

(اِ.) یکی از پنج سهمی که برحسب سنت مبنای تقسیم محصول به شمار می‌رود.

کوت کردن

(کَ دَ) (مص م.) توده کردن، انباشتن روی هم.

کوتار

(اِ.) کوچه و بازاری که روی آن سر - پوشیده باشد.

کوتال

(اِ.) اسب سواری.

کوتاه

[ په. ] (ص.) قصیر، کم طول، کوچک.

کوتاه آمدن

(مَ دَ) (مص ل.) صرف نظر کردن، گذشتن.

کوتاهی

(حامص.)
۱- کمی طول، ارتفاع یا عمق.
۲- قصور، تقصیر.

کوتاهی کردن

(کَ دَ) (مص ل.) تنبلی کردن، سهل انگاری کردن.

کوتل

(کُ تَ) [ تر - مغ. ] (اِ.) = کتل:
۱- تپه، گردنه.
۲- علمی که پیشاپیش دسته‌های عزاداری ایام محرم و صفر حرکت دهند و آن مرکب است از چوبی که با پارچه‌های رنگارنگ یا ابریشمی آن را تزیین کنند.

کوتوال

[ هند. ] (اِمر.) دژبان، نگاهبان.


دیدگاهتان را بنویسید