دیوان حافظ – پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

پیرانه سَرَم عشقِ جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد

از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد

دردا که از آن آهوی مُشکینِ سیه چشم
چون نافه بسی خونِ دلم در جگر افتاد

از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بود
هر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد

مژگانِ تو تا تیغِ جهانگیر برآورد
بس کشتهٔ دل زنده که بر یکدِگر افتاد

بس تجربه کردیم در این دیرِ مکافات
با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد

گر جان بدهد سنگِ سیه، لعل نگردد
با طینتِ اصلی چه کُند، بدگهر افتاد

حافظ که سرِ زلفِ بتان دست کشش بود
بس طُرفه حریفیست کَش اکنون به سر افتاد







  شاهنامه فردوسی - فرستادن افراسياب بارمان و هومان را به نزديك سهراب‏
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

اگر از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره بجایی نرسد
«مولوی»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

مادرخرج

(~. خَ) (اِ.) کسی که عهده دار هزینه‌های همگانی یک گروه‌است و مبلغ آن را در پایان روز یا مراسم میان افراد سرشکن و از آنان دریافت می‌کند.

مادرخوانده

(~. خا دِ) (اِمر.) نامادری.

مادرزاد

(ص مف.) مربوط یا منسوب به هنگام زاده شدن مثل: کور مادرزاد.

مادرزن سلام

(~. زَ. سَ) [ فا - ع. ] (عا.) مرسوم است که صبح روز بعد از عروسی داماد با هدیه‌ای به دیدار مادر عروس می‌رود. در این دیدار داماد دست مادر عروس را می‌بوسد و از او هدیه‌ای دریافت می‌کند.

مادرسالاری

(~.) (حامص. اِ.) نوعی نظام اجتماعی که در آن مادر صاحب اختیار و رییس خانواده‌است.

مادرگان

(دَ) (اِمر.) آن چه به فرزند رسیده باشد از مادر؛ مق. پدرگان.

مادموازل

(ما زِ) [ فر. ] (اِ.) دوشیزه، دختر خانم.

ماده

(دِّ) [ ع. ماده ] (اِ.)
۱- اصل هر چیزی.
۲- آن چه که وزن داشته باشد و فضا را اشغال کند.

ماده

(دِ) [ په. ] (ص.) مقابل نر.

ماده تاریخ

(~.) (اِمر.) مجموع حروف بیت یا مصراع یا عبارتی که به حساب ابجد تاریخ واقعه‌ای را نشان دهد.

مادون

[ ع. ] (ق.) فروتر، پایین تر.

مادگی

(دِ) (اِ.)
۱- جای دکمه.
۲- آن بخشی از گیاه که ماده گل را تشکیل می‌دهد.
۳- عضو تولیدمثل در جنس ماده.

مادی

(دّ) [ ع. ] (ص نسب.)
۱- کسی که منشأ خلقت را ماده و تحولات طبیعی مربوط به آن می‌داند و قائل به خداوند نیست.
۲- (عا.) مال دوست، پول پرست.

مادیان

(اِ.) اسب ماده.

مار

[ سر. ] (اِ.) عنوانی است که در اول اسامی قدیسان آورند؛ مانند: ماربطرس. مار یعقوب.

مار

(رّ) [ ع. ] مرور کننده، گذرنده.

مار

(اِ.) جانوری است از راسته خزندگان با بدنی استوانه‌ای شکل و نرم که روی زمین می‌خزد و انواع مختلف دارد اعم از سمی یا غیرسمی. ؛ ~ ِ خوش خط و خال کنایه از: شخص حیله گر و ...

مار اسپند

(اِ پَ) (اِ.)
۱- نام روز بیست و نهم از هر ماه شمسی.
۲- نام ایزد موکل بر آب.

مار افسای

(اَ) (ص فا.) مارگیر، کسی که مار را افسون کند.

مارد

(رِ) [ ع. ] (ص.) سرکش، گردنکش. ج. مرده.


دیدگاهتان را بنویسید