دیوان حافظ – میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت

میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت

میرِ من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت
خوش خِرامان شو که پیشِ قدِ رعنا میرمت

گفته بودی کی بمیری پیشِ من، تعجیل چیست؟
خوش تقاضا می‌کنی پیشِ تقاضا میرمت

عاشق و مخمور و مهجورم بتِ ساقی کجاست؟
گو که بِخرامَد که پیشِ سرو بالا میرمت

آن که عمری شد که تا بیمارم از سودایِ او
گو نگاهی کن که پیشِ چشمِ شهلا میرمت

گفته‌ای لعلِ لبم هم درد بخشد هم دوا
گاه پیش درد و گَه پیش مداوا میرمت

خوش خِرامان می‌روی چشمِ بد از رویِ تو دور
دارم اندر سر خیالِ آن که در پا میرمت

گرچه جایِ حافظ اندر خلوتِ وصلِ تو نیست
ای همه جایِ تو خوَش، پیشِ همه جا میرمت








  شاهنامه فردوسی - پادشاهى طهمورث ديوبند سى سال بود
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز
«حافظ»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

دباغت

(دَبّ غَ) [ ع. ] (مص م.) پرداخت کردن پوست حیوانات.

دباله

(دَ لَ) (اِ.) تُرنج.

دبداب

(دَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- طبل، دهل. ج. دبابیت.
۲- شأن، شوکت، شکوه.

دبدبه

(دَ دَ بِ) [ ع. دبدبه ] (اِ.) عظمت، شکوه.

دبر

(دُ بُ) [ ع. ] (اِ.) عقب، پشت. ج. ادبار.

دبران

(دَ بَ) [ ع. ] (اِ.) ستاره سرخ رنگی از قدر اول واقع در چشم صورت فلکی «گاو» یا «ثور»، دیده گاو، عین الثور.

دبز

(دَ) (ص.) کلفت، درشت، هنگفت (پارچه).

دبس

(دَ بْ یا بِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- شیره خرما، دوشاب خرما.
۲- شیره انگبین.

دبستان

(دَ بِ)(اِمر.)مدرسه ابتدایی، آموزشگاه نوآموزان که بالاتر از کودکستان و پایین تر از دبیرستان است.

دبش

(دِ) (ص.)
۱- عالی، بسیار خوب.
۲- گس، دارای مزه تُرش.

دبغ

(دَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- پیراستن پوست.
۲- رنگ سبز دادن جامه را.

دبغ

(دِ) [ ع. ] (اِ.) آن چه با آن پوست را پیرایند.

دبق

(دِ بْ) [ ع. ] (اِ.) سریشم، دانه سبزرنگ سیاهی که بر تنه درختانی مانند امرود جا می‌گیرد. این دانه پس از خشک شدن، پوستش درهم کشیده و تیره رنگ می‌شود که در میان آن ماده لزجی وجود دارد. ...

دبنگ

(دَ بَ) (ص.) (عا.) احمق، کودن.

دبنگوز

(دَ بَ) (ص.)
۱- دبنگ.
۲- الدنگ، پفیوز، تنبل.

دبه

(دَ بِّ) [ ع. دبه ] (اِ.)
۱- ظرف روغن.
۲- مجازاً بیضه، خایه.
۳- (مج.) اثاثه، لوازم. ؛ ~و زنبیل گرفتن کنایه از: گدایی کردن، به دست آوردن روزی با زحمت و رنج.

دبه در آوردن

(~. دَ. وَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) به بهانه‌ای از انجام تعهد خود سر باز زدن.

دبور

(دَ) [ ع. ] (اِ.) بادی که از مغرب می‌وزد.

دبور

(دَ) (ص.) (عا.) لات، بی سر و پا.

دبوس

(دَ) (اِ.) گرز آهنی، در عربی با تشدید «ب» خوانده می‌شود.


دیدگاهتان را بنویسید