دیوان حافظ – روز وصل دوستداران یاد باد

روز وصل دوستداران یاد باد

روز وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران، یاد باد

کامم از تلخیِ غم چون زهر گشت
بانگِ نوشِ شادخواران یاد باد

گر چه یاران فارِغَند از یادِ من
از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق‌گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم مُدام
زنده رودِ باغ‌ِ کاران یاد باد

رازِ حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد





  شاهنامه فردوسی - پيغام فرستادن كاوس به نزديك قيصر روم و افراسياب‏
در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

چون نسوزم شمع سان؟ کز داغ محرومی رهی
بر جگر هر شعله آهی شراری شد مرا
«رهی معیری»

فرهنگ معین

واژه مورد نظر خود را جستجو کنید
جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

دانشمند

(~. مَ) (ص مر.) = دانشومند: عالم، دانا.

دانشنامه

(~. مِ) (اِمر.)
۱- گواهی نامه‌ای که به دانشجو، پس از اتمام دانشکده داده می‌شود.
۲- دایره المعارف.

دانشور

(~. وَ) (ص مر.) دانشمند.

دانشومند

(نِ مَ) (ص مر.) دانشمند، عالم، دانا، دانشور.

دانشکده

(~. کَ دِ) (اِمر.)
۱- محل دانش.
۲- هر یک از شعب دانشگاه، دانشکده ادبیات، دانشکده پزشکی.

دانشگاه

(~.) (اِمر.)
۱- جای دانش، محل تعلیم و تعلم دانش.
۲- مؤسسه علمی وسیع شامل چند دانشکده و مؤسسه.

دانشگر

(~. گَ) (ص فا.) دانشمند، دانا.

دانشی

(نِ) [ په. ] (ص نسب.) دانا، دانشمند.

دانشیار

(نِ) (اِمر.) معاون استادِ دانشگاه.

دانق

(نِ) [ معر. ] (اِ.) یک ششم درهم.

داننده

(نَ دِ یا دَ) (ص فا.)
۱- واقف، آگاه.
۲- عالم، بامعرفت. ج. دانندگان.

دانه

(نِ) [ په. ] (اِ.)
۱- هسته میوه.
۲- یک عدد از غله، حب.

دانه دانه

(~. ~.)(اِمر.)یکایک، یکی یکی، هر یک پس از دیگری. دانه کردن (~. کَ دَ) (مص م.) پراکنده کردن.

دانک

(نَ) [ په. ] (اِ.)
۱- هر نوع دانه.
۲- آشی که با گندم و جو و ماش و عدس و مانند آنها پزند.

دانگ

(نْ) [ په. ] (اِ.) بخش، بهره، حصه، قسمی از چیزی، یک ششم چیزی.

دانگانه

(نِ) (اِمر.)
۱- پولی که در یک گردش دسته جمعی از افراد گروه گرفته می‌شود.
۲- چیزی که یک ششم دانگ بیارزد.

دانگاه

(اِ.) کالا، ابزار.

دانی

(اِفا. ص.) نزدیک ؛ ج. دناه (دنات).

دانی

[ ع. ] (ص.) پست، فرومایه.

داه

(اِ.)
۱- دایه.
۲- پرستار.
۳- زن باردار.


دیدگاهتان را بنویسید